به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم

 
آدرس وب جدیدم:www.saagharehasti.blogfa.com
? m  | در جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()

نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد...

هر روز کَله سحر دانشگاه و درس و امتحان...

تو دانشگاه بعد ِ امتحان مفیدترین فعالیتمون شده قدم زدن و بررسی مسائل و مشکلات خودم و دوستان.البته دو روز پیش یه کار مفید دیگه هم انجام دادیم:کشفیدیم که پشه های پلی تکنیک!روزا کجا می رن...

بعد ِدانشگاه :

تو اتوبوس هم که می خوام از وقتم استفاده کنم نمیشه.

یه دفعه اومدم کتاب بخونم هاااااااا.یکی پرید وسط گفت از کجا خریدیش؟یکی گفت خانوم به نظرتون در موردش غلو نشده؟یکی گفت:...

یکی انقدر بد نگام می کرد که ولش می کردی جای نویسنده کتاب(سلمان رشدی)منُ اعدام می کرد...!

خلاصه بی خیالش شدم.(حالا هی می گن چرا تو کشورای دیگه تو مترو و این ور اون ور همه کتاب می خونن اما ملت ما ...)

این وجدانِ هی اذیتم می کرد که بیکار نشینم.

اومدم یه مروری بر فرمایشات اساتید محترم!داشته باشم.تا دو خط خوندم یکی نشست پیشم گفت:خانوم  Mg منیزیم بود؟ خانوم ببخشیدcu مس بود ؟ آخه یادم رفته.خانوم این چی بود؟یه کم دیگه ادامه می داد کل جدول مندلیف ُ واسش دوره می کردم!

حالا هی می گن وقت طلاست.اینجا بود که دیگه بی خیال استفاده از وقت و اینا شدم و گرفتم خوابیدم.

بعدش هم که می رسم خونه...

نمی دونم چرا هر کی منُ می بینه یاد وقایع و اتفاقات ِ اون روزش میفته و به یه ربع نیم ساعت هم رضایت نمی ده.از سیر تا پیازشُ می گه.

حالا بعد این همه کی می تونه بره بشینه درس بخونه؟؟کتاب بخونه.و هزار و یک کار دیگه که دوست دارم انجام بدم و وقت نمیشه.آخه یه شبانه روز همش ۲۴ ساعته...آخر شب هم هر چی فعالیت های یه روزم ُ بررسی می کنم می بینم هیچ کاری برای رسیدن به جایی که می خوام چند سال بعد اونجا باشم انجام ندادم.واسه همینه که می گم نشسته ام زمان را....

? m  | در جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()

باز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم...!

امروز یکی از بدترین و در عین حال بهترین روزای زندگیم بود.داغون ِ داغون بودم.اصلا نبودم.عین یه مرده متحرک سر همه کلاسام رفتم و حتی امتحان دادم.اصلا امروز تو دانشگاه نبودم.خلاصه تو یه حال و هوایی بودم...

انقدر روز بدی بود که آرزو می کردم هر لحظه از خواب بیدار بشم و ببینم همش یه کابوس بوده.ولی بیدار بودم...

درست وقتی که بین غم و غصه هام دست و پا می زدم باز هم مهشید جونم به دادم رسید(گفته بودم مهشید جون می مونه هاااااااااا)فقط یه ربع با هم حرف زدیم(البته یه چیزی بیشتر از یه ربع:نیم ساعت سر کلاس+یه ربع از دانشگاه تا چهار راه ولیعصر+یه ربع هم سر چهارراه.تازه اگه این آقاهه که بلیط می فروشه اونجا نبود بازم می موندیم)ولی انقدر بهم امید داد و آرومم کرد که احساس کردم لااقل همون چند دقیقه رو زندگی کردم و فقط زنده نبودم.انقدر که حتی نفس های عمیقی که تو این دود و دم تهران کشیدم بهم چسبید.

امروز فهمیدم تو بدترین شرایط هم اگه چشمامونو خوب باز کنیم حتما می بینیم چیزای خوبی وجود داره که مارو ناخودآگاه به شکرگزاری وا می داره....

خدایا شکرت به خاطر همه  چیز

مهشید جونم بازم ممنون .خیلی خیلی خیلی به اندازه یی که..............................

? m  | در شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()

 

    به نام پروردگار تنهایی عشق بی ریا

نمی دونم از کدوم نقطه آغاز شدی و جان پرواز گرفتی.از کدوم نقطه  شروع شدی و تا کجا و کدوم خط پیش رفتی و می ری باز هم نمی دونم.

نمی دونم از کجا اومدی و نخ بادبادک خیالم رو به دست گرفتی و اون رو با خودت به هر سو بردی به اوج رسوندی.تا کمی مونده به آسمون خدا....

خیالی که زیباترین و ناب ترین لحظه ها رو توی دفتر خاطرات زندگیم رقم زد.دفتر خاطراتی که از مشق های دلتنگی عاشقانه تو پر شد.

نمی دونم چطور شد که دل به دریا زدم و ....اقرار کردم که تویی تنها بهانه مشق عشقم...!

نمی دونم چطور از دروازه قلبم وارد شدی و من شکستم و آواره ی شهر غریب دردهای دلدادگی شدم .آواره ی  شهر غریب چشمهایت...

نمی دونم از کدوم نقطه سر زدی و آسمان سربی رنگ زندگیم رو آبی کردی.به رنگ عشق...!

نمی دونم از کدوم نقطه آغاز شدی و من رو رهسپار جاده ی بی انتهای عشق کردی...و انتظار دیدنت بهانه ی بودنم شد و یادت همیشه هم نفس لحظه هام.

نمی دونم این رویا چطور آغاز شد.تو یک رویای بی اجازه خالص و ناب بودی...!

نمی دونم چطور شد که با تمام شور و شر های عشقت خو گرفتم.دیگه آرامش نمی خوام.نمی خوام ستاره برام لالایی بخونه تا پلکهام بسته بشه.چراکه دلم برای نگاهت تنگ می شه.

نگاهی که رمز آزادی ذهن از قید تعلقاته.نگاهی که شوق زندگی تو رگ ها می شه.نگاهی که پیش درامد آوازی در مقام عاشقی می شه.

بعد از اون روز بود انگار!

بعد از اون روز هم بودم و هم نبودم.از اسارت های بزرگی رها بودم. دلم گاه بادکنکی می شد پر از هوای زندگی...گاه قاصدکی در رقص...و گاه مثل قطره اشکی وقت نماز.

دلم بعد از اون روز آرزوهای کوچک بسیاری داشت...

? m  | در شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()

هر کجا که خواهی باش...!

وقتی در صحنه نیستی وقتی از صحنه حق و باطل زمان خویش غایبی هر کجا که خواهی باش !وقتی در صحنه حق و باطل نیستی  وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی هر کجا که می خواهی باش.چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است...

? m  | در یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()

مرگ شاديم...!

    آسمان هم مرگ شادی هایم را به سوگ نشسته است...!

? m  | در دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()

کتابی برای نخواندن...!

.... تو با آن استخاره می کنی و به جای انتخاب و تصمیم عمل و قضاوت و فهمیدن و اندیشیدن که کار انسان و ارزش و امتیاز انسان است با کتاب یک نوع شیر یا خط بازی می کنی و لاتاری و بخت آزمایی می کنی.من فرزند تو با اینکه به وحی عقیده ندارم حاضر نیستم به قرآن تا این حد اهانت کنم.به هر حال این یک کتاب است .با آن بازی نمی کنم به عقل هم اهانت نمی کنم.من یه کمک علم و پرورش ذهن و آگاهی و شعور و تحقیق و مشورت و مراجعه به افراد مطلع و متخصص عقلم را به کار می اندازم منطقی می اندیشم.اگر هم روزی معتقد شدم که قرآن تو ((کتاب هدایت))است آنرا می خوانم تا با اندیشیدن و فهمیدن نوشته های آنرا راه خوب و بد و متوسط رادر زندگی پیدا کنم نه با استخاره.چشمهایم را باز می کنم و متنش را می گشایم و به دنبال مطلبی می گردم تا ببینم که چه گفته است نه اینکه چشمهایم را ببندم و شانسی و تصادفی لایش را باز کنم و جمله یا کلمه اول بالای صفحه راست را تماشا کنم که چه نوشته است و بعد طبق آن در کار خودم تصمیم بگیرم و درباره مسئله ای یا شخصی قضاوت کنم!پدر جان من یک دانشجویم.اگر کسی با جزوه درسی ام چنین بازی هایی کند اوقاتم تلخ می شود!

 دکتر علی شریعتی

? m  | در سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()

۸۵ خداحافظ...!

چه لحظات بدیه. پارسال با کلی امید و آرزو  منتظر تحویل سال بودم اما امسال...هر چی نزدیکتر می شیم  احساس می کنم حالم بدتر می شه.کاش می شد توی واپسین لحظات ۸۵ موند و جایی نرفت.شور و شوق همه برای سال جدید هیچ معنا و مفهومی برام نداره.من هم برای همرنگ جماعت بودن باید شروع بد بختی هام رو جشن بگیرم.آخه چرا...؟؟؟؟؟

کاش یه روزی ببینم اینا همش یه حس بیخود بوده.یعنی می شه خدایا..........

هیچ آرزویی برای خودم  ندارم . بهترین آرزوهای لحظه  تحویل سالم رو نثار بهترین دوستا و عزیزانم می کنم.اول همه مرضیه جونم که انشاا... امسال قبول شه.بعدش برای.....

? m  | در سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥ |   | پيام هاي ديگران ()

 

  آن کس که بداند و بداند که بداند

  اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

  و آن کس که بداندو نداندکه بداند

  بیدار نمایید که بس خفته نماند

  آن کس که نداند و بداند که نداند

  لنگان خرک خویش به منزل برساند

  آن کس که نداند و نداند که نداند

  در جهل مرکب ابدالدهر بماند

? m  | در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥ |   | پيام هاي ديگران ()

اولين تجربه شيرين من در مهندسی شيمی...!
در اولین جلسه آزمایشگاه اولین تجربم رو کسب کردم:هیدروکلریک اسید شیرینه(البته خیلی رقیق بودااااااااااا..)
? m  | در یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ |   | پيام هاي ديگران ()